ولایت فقیه یا ولایت بر محجوران؟
ولايت برمحجوران؛ ولايت برجامعه ي خردمندان
ولايت درمحدوده ي تشريع، درقرآن كريم ودرروايات اسلامي، گاهي به معناي تصدّي امور مردگان يا كساني كه براثر قصور علمي يا عجز عملي يا عدم حضور، نمي توانند حق خود را استيفا كنند وگاهي به معناي تصدي امور جامعه ي انساني.
به عنوان نمونه ي ؛فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلّم) در واقعه ي غديرخم: (( ألست أوليٰ بكم من أنفسكم)) 6 ؛(( من كنت مولاٰه فعلىٌ مولاٰه))7 و همچنبن آياتي مانندِ﴿النّبيّ أوليٰ بالمؤمنين من أنفسهم﴾8 و﴿ إنّما وليّكم الله و رسوله والّذين ٰامنوا الّذين يقيمون الصلاﺓ و يؤتون الزّكوﺓ وهم راكعون﴾9 ؛ بازگو كننده ي ولايت و سرپرستي و اداره ي امورجامعه اسلامي است و ازسوي ديگر، آياتي نظير:﴿ ومن قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليّه سلطاناً فلا يسرف في القتل﴾10 ﴿واهله ثم لنقولَنَّ لوليه ما شهدنا مَهْلك اهله﴾11 و ﴿فإن كان الّذي عليه الحقّ سفيهاً أو ضعيفاً أو لا يستطيع أن يُمِلّ هو فليملل وليه بالعدل ﴾12 ، درباره ي ولايت سرپرستي مردگان و سفيهان و محجوران است.
درفقه اسلامي نيز همين دوگونه ازولايت آمده است.ولايت برجامعه، اعمّ از كشورداري و قضاء و داوري، درمبحث جهاد وامر به معروف ونهي از منكر فقه مطرح شده است. همه ي فقيهاني كه به فلسفه ي فقه انديشيده اند، ضرورت والي براي جامعه را به روشني درك كرده اند؛ مثلاً فقيه بزرگوار،صاحب جواهر(ره)، دربخش امر به معروف ونهي ازمنكر،پس ازطرح مسأله ي جنگ و امر به معروف و نهي ازمنكر مي گويد: (( ممّا يظهر بأدني تأمّل فى النّصوص وملاحظتهم حال الشيعـﺓ و خصوصاً علماء الشيعـﺓ فى زمن الغيبـﺓ و الخفاء بالتوقيع الّذى جاء إلي مفيد من ناحيـﺓ المقدسـﺓ وما اشتمل عليه من التبجيل والتعظيم بل لولا عموم الولايـﺓ لبقي كثير من الأ ُمور المتعلّقـﺓ بشيعتهم معطّلـﺓ فمن الغريب وسوسـﺓ بعض النّاس فى ذلك بل كانه ما ذاق من طعم الفقه شيئاً))13 .
آن چه اين فقيه بزرگوار برآن تأكيد دارد، يك مسأله ي عقلي است. وي پس از انديشه درانبوهي ازاحكام اسلامي درزمينه هاي گوناگون حيات بشري، به اين نتيجه رسيد كه اين احكام فراوان، به قطع، نيازمند متولّي و مجري است ودرغير اين صورت، امورزندگي شيعيان درعصر غيبت ولي عصر(عج) ، معطّل مي ماند. وي براي تأكيد براين مسأله مي گويد: كسي كه درولايت فقيه وسوسه كند، گويا طعم فقه را نچشيده و فلسفه وجودي دين و احكام آن را درنيافته است. ايشان درنهايت مي گويد: بعيد است كه فقيه جامع الشرايط،حق جهاد ابتدايي نداشته باشد14.صاحب جواهر(ره) درمبحث قضاء جواهرنيز همين مطالب را درباره ي گستره ي ولايت فقيه درعصر غيبت آورده است.15
نظر شيخ انصاري(ره) درباره ي حكومت و ولايت فقيه را بايد دركتاب قضا جستجو نمود نه دررسائل و مكاسب. ايشان دركتاب قضا چنين مي فرمايد: از روايات گذشته ظاهر مي شود كه حكم فقيه، درتمام خصوصيت هاي احكام شرعي و درتمام موضوعات خاص آنها، براي ترتيب دادن احكام برآنها نافذ مي باشد؛ زيرا متبادر ازلفظ((حاكم)) درمقبوله ي عمرين حنظله، همان ((متسلّط مطلق)) است؛يعني اين كه امام (عليه السلام)فرمودند: ((فإنّى قد جعلته عليكم حاكماً))16 ، نظير گفتار سلطان و حاكم است كه به اهل شهري بگويد: ((من فلان شخص را حاكم برشما قرار دادم )) كه ازاين تعبير، برمي آيد كه سلطان، فلان شخص را درهمه ي اموركلّي و جزيي شهروندان كه به حكومت برمي گردد، مسلّط نموده است.17
ولايت رايج دركتب فقهي، مربوط به ولايت برمحجوران و ناتوانان است. درباب طهارت وقصاص و ديات ، ودرباب حجر و مانندآن، ولايتي مطرح است كه درباره ي مردگان يا كساني است كه توان اداره ي امور خود را ندارند ؛ مانند: سفيه و مجنون و مفلس و بچه هاي كوچك و غير مكلّف و ... . دركتاب طهارت، سخن ازمرده است كه بايد وليّ و سرپرستي داشته باشد تا امور واجب او ازقبيل تغسيل و تحنيط و نماز و كفن و دفن را انجام دهد.دركتاب قصاص وديات، بحث برسرآن است كه اگركسي كشته شد، بازماندگانش(( وليّ دم)) او هستند ودرصورت عمدي بودن قتل،حق قصاص دارند واگر رضايت دهند، مي توانند مالي را با مصالحه به عنوان ديه ي مرده بگيرند؛ خواه ازمقدار معيّن ديه بيشتر باشد يا كمتر؛ زيرا خود او نمي تواند به امور خويش قيام كند و نيازمند وليّ و سرپرست است. بخش ديگري ازفقه، مربوط به كتاب ((حجر)) است ودر آنجا سخن ازكساني است كه دراثرصِغَر و كوچكي و يا دراثر سفاهت و جنون ويا به دليل ورشكسته شدن(مفلس) ،محجور و ممنوع از تصرف هستند وچون خود آنان توانايي لازم را براي استيفاي حقوق ندارند و از اين جهت، به ولّي و سرپرستي نيازدارند تا امورشان را اداره كند.
بسياري ازافرادي كه درذمّ ولايت فقيه سخن گفته اند، توهم نموده اند كه ولايت فقيه چيزي ازسنخ ولايت اين ابواب فقهي است واين، تصور نادرستي است؛ زيرا امت اسلامي ، نه مرده است ،نه صغير، نه سفيه ، نه ديوانه ، ونه مفلس.
ولايت فقيه، تفاوت اساسي با ((ولايت برمحجوران )) دارد؛ زيرا يكي مربوط به افراد ناتوان است و ديگري مربوط به اداره جامعه اسلامي، يكي براي حفظ حقوق مردگان و سفيهان و محجوران و صغيران است وديگري براي اجراي احكام اسلامي و تأمين مصالح مادّي و معنوي جامعه اسلامي و حفظ نظام و كشور دربرابر دشمنان و حفظ وحدت و تقويت خردمندي و دينداري و كمال يابي. تفاوت دوّم اين كه ؛ وليّ محجورين و ناتوانان ، گاهي غيرمستقيم و به صورت تسبيب، وگاهي به صورت مستقيم و مباشرتاَ در امور آنان دخالت مي كند واز سوي آنان، امورشان را به اجرا در مي آورد – لذا آنان، (( مورد كار)) مي باشند نه ((مصدر كار)) ( به استثناء حجر تفليس و مانند آن)- امّا وليّ جامعه ي خردمندان و امّت اسلامي ، با تقويت انديشه و انگيزه ، آنان را به حركت و قيام براي خدا و تحقّق ارزش هاي اسلامي دعوت مي نمايد- ولذا مردم ، ((مصدر كار)) مي باشند نه (( مورد كار)) – چنان كه هدف همه ي پيامبران الهي همين بوده است:
﴿ لقد أرسلنا رُسلنا بالبيّنات وأنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط﴾18 . قيام مردم به قسط وعدل،يكي از اهداف ولايت فقيه است كه هر عاقل وخردمندي ، آن رانيكو وبلكه ضروري مي داند. درجامعه ي اسلامي، كارهاي شخصي را خود افراد خردورز انجام مي دهند و كارهايي كه به اصل مكتب برمي گردد ويا جنبه ي عمومي دارد ، والي مسلمين، آنها را به نحو مباشرت يا تسبيب انجام مي دهد.
بنابر آن چه گذشت، ولايت فقيه، نه ازسنخ ولايت تكويني است ونه از سنخ ولايت برتشريع و قانونگذاري ونه ازنوع ولايت برمحجوران و مردگان؛ بلكه ولايتِ مديريتي برجامعه ي اسلامي است كه به منظور اجراي احكام و تحقّق ارزش هاي ديني و شكوفا ساختن استعدادهاي افراد جامعه (اثاره ي دفائن عقول) و رساندن آنان به كمال وتعالي درخور خويش صورت مي گيرد.